2 مطلب که منتظر نظر شماست ...
صبر وعشق
در پادگانی ، افسر به یک سرباز گفت :برو یک مگس ماده پیدا کن وبیاور .
سرباز رفت و با یک مگس برگشت .
افسر پرسید : از کجا می دانی که این مگس ماده است ؟
گفت : چون دیدم روی آینه نشسته و خود را تماشا می کند ، درست مثل خیلی از دخترها !!!
البته دخترها خیلی ناراحت نشوند:چون ؛
مردها تصور می کنند که زنها شریک زندگی آنها هستند ولی زنها خود را مالک زندگی مردها می دانند !!!
به هر حال :
آن که داده است به تو این همه زیبایی را کاش میداد به ما صبر و شکیبایی را
البته ، البته عاشقان کوی دوست (دوست حقیقی )، باید بدانند که ، محبوب حقیقی گوید :
دل به بازار من آورده و بفروخته ای دلِ بفروخته را مفروش به بازار دگر !!!
همراه استاد...
1.جمعیت و خدا
در روزنامه ، آمار جمعیت کشورها را می خواندم . متفکرانه به استاد گفتم : به راستی خدا چگونه در قیامت به حساب این همه انسان رسیدگی می کند ؟
استاد با خونسردی جواب داد :همانطوری که امروز آنها را روزی می دهد !
2.حمایت
مرد با نفوذ و قدرتمندی را به استاد نشان دادم و گفتم : هیچ کس جرات درگیر شدن با او را ندارد .
پرسید : چرا ؟
گفتم :زیرا افراد بزرگی از او حمایت می کنند.
استاد گفت : اما تو از درگیر شدن با کسی بترس که هیچ کس را جز خدا برای حمایت ندارد !
3.قیمت
در بازار زاه می رفتیم .
از استاد پرسیدم : اگر بخواهید مرا بفروشید ، چه قیمتی روی من می گذارید ؟
استاد جواب داد : قیمت تو به اندازه ی کارهایی است که درست انجامشان داده ای !