صبر وعشق

در پادگانی ، افسر به یک سرباز گفت :برو یک مگس ماده پیدا کن وبیاور .

سرباز رفت و با یک مگس برگشت .

 افسر پرسید : از کجا می دانی که این مگس ماده است ؟

گفت : چون دیدم روی آینه نشسته و خود را تماشا می کند ، درست مثل خیلی از دخترها !!!

 

البته دخترها خیلی ناراحت نشوند:چون ؛

مردها تصور می کنند که زنها شریک زندگی آنها هستند ولی زنها خود را مالک زندگی مردها می دانند !!!

 به هر حال :

                آن که داده است به تو این همه زیبایی را        کاش میداد به ما صبر و شکیبایی را

 

البته ، البته عاشقان کوی  دوست (دوست حقیقی )، باید بدانند که ، محبوب حقیقی گوید :

                دل  به  بازار  من  آورده  و  بفروخته ای            دلِ بفروخته را مفروش به بازار دگر !!! 

 

 

 

 

         همراه استاد...

 

1.جمعیت و خدا

در روزنامه ، آمار جمعیت کشورها را می خواندم . متفکرانه به استاد گفتم : به راستی خدا چگونه در قیامت به حساب این همه انسان رسیدگی می کند ؟

استاد با خونسردی جواب داد :همانطوری که امروز آنها را روزی می دهد !

 

 

2.حمایت

مرد با نفوذ و قدرتمندی را به استاد نشان دادم و گفتم : هیچ کس جرات درگیر شدن با او را ندارد .

پرسید : چرا ؟

گفتم :زیرا افراد بزرگی از او حمایت می کنند.

استاد گفت : اما تو از درگیر شدن با کسی بترس که هیچ کس را جز خدا برای حمایت ندارد !

 

 

3.قیمت

در بازار زاه می رفتیم .

 از استاد پرسیدم : اگر بخواهید مرا بفروشید ، چه قیمتی روی من می گذارید ؟

استاد جواب داد : قیمت تو به اندازه ی کارهایی است که درست انجامشان داده ای !